شعر های من در سایت
مانیهای جدید
رقص لينگم...
کبوتر را کجای آسمان این مجسمه
هوا می دهی
آزادی پرواز را به اندازه بستن پاهای این مجسمه
که زنجیر شده
جیر جیرکها آزادترندکه شبها تا صبح می خوانند
تو گیتارت را
از آواز های سیاهان پر کن
تارقاصه های بوگام داسی در معابد مقدس
برقصند به پای لینگم های هرزه
از آزادی ابراهام های بلند قد
برای رد پاهایی روی سقف های وارونه
ننویس
وقتی سرخپوست ها دعای آفتاب می خوانند
مجسمه های آزادی
در میدان های شهر گریه نمی کنند
شیلی یک شبه کودکان بالغ می زاید
زیاد حرف می زنم
دانه ات را بپاش
سقوط تروا……
نبند...،
دروازه
این شهر لعنتی را نبند
هلن سپید موییست که
تروا را به جنگ می خواند
آقا ممنون
خدا روی این سفره چیزی میل نمی کند
گلوبند را مرد کوری دزدیده
حالا روبروی این ایینه بنشین
سودابه خواب دختران باکره را باخودش برده
زنگ نزن
پیر می شوم
دندان های زال زیر پای فیل ها
اسب ها را رَم نده
سوارها قدر تیررا می دانند که اینقدر دود می کنند
جهنم
از اینجا دور نیست
نامه ات را بلند تر بخوان
دستم گیرکرده
لای این پرونده های قطور
انشاا...از قبرت نور ببارد
چقدر ساکتید
کسی لاالله الاالله ...را
نخوانده
بیدار می شوید
پلک شما همیشه بسته نمی ماند
مثل همین ریل هایی که مرتبا ...
خط را عوض نکن
حرفتان را باید بنویسید
والا این خبرچین...
رویم سیاه
سپید را پر کن
چند خانه جلو تر تروا سقوط می کند
26/3/86
ننویس باران نیامد...
خالکوبی پستان
دختران شرقی
نقش گلدان قلم کاری مردیست
که ابرهه را باران گرفت
به چهار قدمی شلال گیسوی زال
زنان هرجایی
آبستن ِمحتسب های مست ِری
راه را بلد نبود
باکوچ پرستو ها
که سنگ زدند
زدند
بر دهان های باز
قفل های سنگی
ابروی بالاانداخته
از قولنج زنان
بالا...تر
پشت خیبرهای یک شبه
خبری از فتح ِ کاریز های ریخته
آشپزی که آشی نداشت
روغن ها ی ریخته
نذر توسل
تا صدای ...
......می
......لا
(سکوت :حرف زدن غدغن)
لابلای همین حرف ها...
لکاته ای ایستاده
بااشاره ی انگشت سبابه
در هربابی می خواهی
بنویس،
اما ننویس
هنوز باران نیامد
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:53  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت وازنا
رقص لينگم...
کبوتر را کجای آسمان این مجسمه
هوا می دهی
آزادی پرواز را به اندازه بستن پاهای این مجسمه
که زنجیر شده
جیر جیرکها آزادترندکه شبها تا صبح می خوانند
تو گیتارت را
از آواز های سیاهان پر کن
تارقاصه های بوگام داسی در معابد مقدس
برقصند به پای لینگم های هرزه
از آزادی ابراهام های بلند قد
برای رد پاهایی روی سقف های وارونه
ننویس
وقتی سرخپوست ها دعای آفتاب می خوانند
مجسمه های آزادی
در میدان های شهر گریه نمی کنند
شیلی یک شبه کودکان بالغ می زاید
زیاد حرف می زنم
دانه ات را بپاش
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:49  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر های من در سایت
آتی بان
«تابوت» و «سرطان» عنوان دوشعر ارسالی "حسین دیلم كتولی" ، از كشور ایران برای آتی بان است كه باهم می خوانیم.

تابوت
درختی که
درمن قد کشیده
کلاغ های همسایه را
می خواند
وتاب کودکیم را
بربلند ترین
شاخه های کشیده
گاری همسایه
چرخ هایش صدا می دهد
و درختی که
قد کشیده
شکل تابوتی
درمن
دراز کشیده
روزهای مرا می شمارد
سرطان
تقدیم به دوست شاعرم :مرتضی شاهین نیا
سرطان
زیر پوست تو
می سوزد
من کنار قهوهای
که دارد بالا می آید
جا می مانم
با خنده های تلخ روی لب
تو می نشینی
یعنی نشسته می شوی
کنار قهوه ای که پایین می کشد
باشکر
نگاه می کنم
به تو
که آخرین لبخند ِتلخت را
تقدیم می کنی
به من
به قهوه ای
که تلخ شده
از لبخندت
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:46  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت مانیهای جدید 1
به مرجان نوه ی کوچولوی من
شکل خودم نیستم
شکل موشک هایی که شلیک می شوند
یا مینی که منفجر شده
آدمکی ایستاده روی پای چوبی
تمام می شوم
توی دهان کلمات
که هیچ نسبتی بامن ندارند
با جمله هایی شکسته
بسته ام خودم را به میز،
به صندلی
وآسمانی که همیشه ابریست
با بغضهای نترکیده
از دهان مستاجن
بیرون می آیم
از پوست
شکل شیطانی که در من حلول کرده
لئون می شوم
با گلدانی در بغل
همراه دخترکی
با کفش های کتانی
خودم را به دار می کشم
توی آینه ای در دار
با کراواتی سرخ
نگاه می کنم
تا به خودم برسم
پیش می روم
دایره ها در من
شکل می گیرند
دایره در دایره
دور می زنم خودم را
می گردم
شکل خودم نیستم
شکل ...
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:44  توسط حسین دیلم کتولی
|
نقد من بر داستان قسمت هفتم نامه های سرخ از اتاق زرد خانم شیدا محمدی
پشت سر راوی خودم را پنهان می کنم (گذری برداستان ...... نامه های
سرخ ازاتاق زرد7.....)
بهتر است اول در مورد عکس انتخاب شده صحبت بشود ..یک ردیف چنار قد کشیده
که در وسط آن ها یک درخت قطع شده نشان داده می شود این به ارجاع وپسآمد های
داستان کمک می کند –کنار جویی که خشک است وبرگ هایی که مثل روزها
وساعت های بیمار زیر درخت ها ریخته اند وپشت درخت ها دشتی که روشنی
وسرسبزی را نشان می دهد .......
اسم داستان یک نوع واقع گرایی وحرکت احساسی وتصویری را نشان می دهد ودر
اولین کلمه ارجاع به دکتر خود ضرب آهنگ داستان را نمومی بخشد ....
دکتر همراهی ونزدیکی با بیمار ونگاهی که تداعی روش هایی برای جان بخشی به
طبیعت در داستان وجود دارداما نگاه به گلهای رز زرد برگشتی به روح افسرده بیمار
وفضای غم زده را نشان می دهد ...تکرار روز های بیماری و(خیره شدن به نقطه ی
نامعلوم )همان شکل گیری رنگ ها ولحظه هاست اما یک نوع زیرکی نگاه از طرف
بیمار است که شبیه داستان های هدایت است (دکتر لاغر شده است)چقدر فکر کش دار
وموذی ...وزیبا تر نگاهی به دکتر (انگار بابانوئل آمده بودهدیه مرا هم بدهد ) اما
اینجا شاید درمان پذیری همان برآورده شدن آرزو در روز های برفی ودست هایی که
صفحه ایی سبز را راهنمایی می شود ...شکل معجزه والهام از اعتقادات که رنگ سبز
ناجی است یا نماد روشنی ورشد وسلامت ...
در این داستان رنگ ها همراه احساس وحرکت داستانی شکل لطیف وپرورش داده ای
می گیرندودرون مایه داستان رامحتاج پیچیده گی نمی کنند چون بدون شرح وپیچیدگی
زیاد داستان ،گرایش مخاطب به ادامه دادن را پیش می برد ...
(در تعریف ...دوره گذار ...حالا از سکوت یک ساله بیرون آمدی )عمق غمباری
داستان وهمدردی مخاطب با راوی که همان بیمار است را پیش می برد
گولزنک های داستانی که لطافت خاص خودرا دارند (می خواستم آن گلهای زرد را
نشانت بدهم )که در عین استحاله شدن شخص وبیزار ی طلبی راوی از اطراف جهل
عامدانه دکتر نیز به آن کمک می کند ...اصرار در روایت در آخر کار چیزی نیست
جز همات سماجت بیمار گونه که می خواهد به همه چیز رنگ زرد بزند وفضا را با
یک نوع روح آزرده وله شده همساز کند چیزی به شکل داستان های سیاه . چندین
سطر که اختصاص به تکرار در ماجرای گلهای رز وراوی که جای خود را با زیرکی
عوض می کند واز جای بیمار پا می شود وبه جای راوی دوم شخص وارد متن می
شود وبیماری که تشخیص نمی دهد این فرشته مرگ است یا دوست...ودرست در
زمان (در باز شد) ...از دریچه خواب بیرون می پرد وبیرون همانی را می بیندکه
انگار در خواب دیده است
ویک نوع چرخش در حرکت روایی صورت می گیرد که مخاطب را در بهت فرو
می بردودچار شگفتی خلق کرده وبه زیرکی ونبوغ نویسنده آفرین می گوید ...وجالب
این که این تکرار در داستان وورنگ وگول زدن را هم در متن می آورد(همه چیز
تکرار می شود )وچه قدر آرام می گوید (اینجایم اما تو خواب بودی و-همه اینهارا در
خواب گفتی ) ....چرا چنار هدیه ...چنار که نماد بزرگی وسرسبزی وقد کشیدن
هاست برای بیماری که جهان را در رنگ زرد رز می بیند ...ودکتر که با سه ضربه
تاکید وبرخاستن را می رساند ... ویا شاید پایان کار ...وچنار ؟که اصلا وجود هم
ندارد ......
( ساعت 9/30 شب دوشنبه 30 /11/1385 ) حسین دیلم کتولی
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:37  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت وازنا 1
دکه ....
می آیند
می روند
با عطر سیب وسیگار
بسته بسته فحش ودهان دره های خمار
از پک های عقب افتاده
وکودکانم که قد می کشند
به اندازه فحش ها
وصدای زود باش های پر افاده
من که سرزنش های نگاه از زنم
می زنم به بی خیالی های دروغ
کِرم می شوم توی خیابان
به اندازه توهین های باطل
زیر هر روز می نویسم:
« قسمت همين بود..»
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:15  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت مانیهای جدید
[ زنده باد - مرده باد...]
مرد
از فنجان قهوه بالا رفت
واسبهاي بال دار
آخرين عكس مكزيك را
زاپاتا
زنده باد
مرده باد اين پيراهن را
مي خواند
وخط هاي سياه از نفس هاي
اسب هاي چوبي
رد مي شوند
تا گلوله ها
روي پيراهن
جا نماند
مرد
روي خط هاي آبي
آسمان را مي كشد
پشت فنجان
حالا لاهيجان
آخرين حرف ها را داد
مي كشد
زن حرف را به طلاق
اين باتلاق
تمام چاي كار ها را
با خودش برده
من فال مي گيرم با خط هايي گيج
روي برج ها نوشته شد
مردي كه خودش را پرت كرد
رد پيراهن رااز چاه نشان نداد
نشانيت را بفرست
اين جا تمام راه ها
به فنجان تو ختم مي شود
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:13  توسط حسین دیلم کتولی
|
| یک شعر من در سایت وازنا |
] نميشود نوشت ... [
ميآيم
از بلنديها
از دامنت كه افتاده زيرِ پا
تا سقوط
سقط جنين كلمات
در جدولهاي ناتمام
و مويههاي عزاداران ،
در قبيلههاي ناشناخته
از تاريخي گمُ
و دموكراسيهاي دم دمي مزاج
به سليقههاي قابله
با كودكان بيسر
و پستانهاي خشك
نقش روسپيان پير
با خالهاي معوج
تا اين خليج گيج
قيقاج برود سرم
از نقشههاي اطلس
شكل هندوانههاي قاچ
سرخ ....
زرد ....
سپيد ...
مي نويسم كه تب دارم وُ هذيان ...
با تيتر مجلههاي كهنهي آلماني
از جنگهاي اتمي
در اتاقهاي 3 در 4
با ضرب موسيقي كلمات
مثل دو ..دوتا ...چهار تا
نميشود روي اين صندلي راحتي نشست
ميايستم
ايست
بازرسي نمي شوم
دائمالخمر همين كلمات مينويسم
مي آيي ... ،
در من افتاده بچههايي
بيدست ،
بيپا،
مرد عنكبوتي ...
اسپارتاكوس ...
جنگ و صلح
نميشود نوشت
ميآيم وُ اتاق را جارو ميزنم
از جنگهاي اتمي ،
از گلادياتورها،
دزدها ....
سياستمدارها...
من ميمانم وُ تو
استكاني خالي ،
و كاغذ هايي مچاله |
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:9  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت سوشلیغا
لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب
نگاهم رد پايت را تيمم می کند امشب
زبانم گر چه بسته حرفها در سينه می جوشد
همه ذرات جان من تکلم می کند امشب
دلم دريای طوفانی ولی در خويش می نالد
تو را چون ساحلی سنگی تجسم می کند امشب
من و تو آنچنان دوريم از رويای يکديگر
که بيچاره دلم گاهی مرا گم می کند امشب
دراز گيسوانت چون شبی از شانه می ريزد
دلم را پيچ و تابش پر تلاطم می کند امشب
بر اوج برفگير شانه هايت خيره می مانم
تنت مارا اسير خان چندم می کند امشب
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:3  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در ماهنامه
شعر امروز
شعر انتخابي دوم از سایه های باد
من آخرين كشف زمينم ......[
ساديسم چيز ديگريست
اينكه به سرم زده
تا خودم را حلق آويز
يا طناب را بيندازم گردن اين لامپ
تا جهان تاريك ......
كفش هايم را بيندازم توي باغچه ي همسايه
تا بوي خيانت
رياضي دردم را دوا نمي كند
همه چيز خودش را واداده
اسم اين پرتاب را مي گذاريد خودكشي
كشف تازه اي براي جهان لازم بود
من آخرين كشف زمينم
فقط كافي بود زمينه ها آماده شود
خودم را پرتاب مي كنم
واين طناب را آنقدر مي كشم
تا استوا از گلوي من رد شود
حالا نبض من را بگيريد،
سال هاست زمين مرده
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت بوتیمار 1
ارث
از برادر
سلب
سلم وتور
تور زدن من کار راحتی ست
طومار را بهم زدی که چه ؟
موی سپید وُبوسه هایی هرچند دروغ
وآغوشی که فشار دهد من را
پشت این همه نقاب
قابم را که بدزدی
نگاهت را نه دزد
من به کوچک ترین لبخندی گول می خورم
وگرنه
طنابی وُچهارپایه ای
این راه به ترکستان
نرفته
بر می گردم
دم کن چایی ات را
من،
به کوچک ترین لبخندی
گول می خورم
حسین دیلم کتولی – علی آباد
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:44  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت
ماندگار 1
بیداری …
می گرد م
دنبال یك نردبان
تا از لایه اوُزون بالا بروم
ویك ملاقات رو د ر رو با خدا
ازاین هم اگر کار سخت تر
پشت ابرها چادر بزنم
ان قدر گریه ....
گریه....
تا زمین را آب ببرد
آبرو كه آب جوی نیست
پیراهنم را روی سر ابرها
تكان می دهم
ستاره ها را توی زمین
می كوبم
آن قدرراه می روم توی جاده شیری
تاخورشید كنار من روی پرچم خداخوابش بگیرد
زهره را چنگ
می زنم و
با پروین مثل دختر همسایه
حرف
این بام آنقدر ها هم كه می گویند بلند نیست
اگر خوابم نگیرد امشب شب خوبی ست
پلكهایم سنگینی می كنند
سخت ترین كار بیدار ماندن است
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:32  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت
کلاغ
مادرم
با پاهاي بلندش
بندر مي زايد
وكودكان كابلي
لاي پستان هاي مادرم
تخم خشخاش مي كارند
هرروز
خميازه هايم را
خمپاره مي كنم
مادرم پاره هاي دهانم را
دفتر چه خوار وبار
كنار خيابان
گدايي
با دهان پر خميازه وباروت هاي نم كشيده
عابري كشيده
زير گوشم
آواز هاي بندري
اسكلت مادرم را مي لرزاند
من مي رقصم
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:24  توسط حسین دیلم کتولی
|
چند شعر من در سایت مانیها
حسین دیلم کتولی
این شعر بلند چرخ زدنیست درتمام زندگیم ،مثل خیلی چیزهایی که درمن هستند وکسی نمی بیند من با همین ها چال می شوم و این صداها وتصویر ها در بادها وسایه ها زنده خواهد شد
بچر خانید
کلید را هرجور می خواهید
بچرخانید
یک صندلی خالی
پشت همین در منتظر شماست
شایدشما را می خواهند اعدام کنند
یا شاید ...
اصلا چه فرق می کند
کلیدراچه جوربچرخانید
این دیوارکه شماچشم دیدنش را ندارید
روی سرمن خراب می شود
آب تمام متن راباخودش برده
تاصندلی آخرراهی نیست
این تمامی حرف نیست
یک نفراین متن رادزدیده
وزنش کم شده
شاید همین خودکاری که دست من است
متن را بالا کشیده
دیگر جای گلایه نیست
آن قدر بالا کشیده
که سرش به ماه می خورد
یک جای متن کم است
حتما
اسم شما راکم دارد
لطفا سوارشوید
با اولین کلمه ای که
شمارا صدامی زند
تاایستگاهی که به چهارراه بعدی
ختم می شود
یک راه بیشتر نمانده
عکس شمارا کنار دیوار می گذارم
آیینه دست شما چکار می کند؟
جای آیینه راگرفته اید
می خواهید عکس ماه راکنار همین ماه
سنجاق کنید
قرمزی لبهایتان
درتمامی متن جریان دارد
نمی خواهو متهمتان کنم
اصلا جریان این چیزهانیست
داستان پلیسی یاعاشقانه
چه فرق می کند
شاهزاده ای کنار همین متن
باشما ملاقات می کند
پیرمردی عصایش را...
از دریا که نمی خواهیدعبورکنید
خانه های خالی را...
بااسم خودتان پر کنید
این جدول حل شدنی نیست
کارازاین کارهاگذشته
متن بدون صاحب شده
نترسید ،
پاچه ی شمارانمگیرد
صاحبش را می شناسد
شناسنامه تان را نشانش بدهید
آدرستان چه به درد می خورد
شماره مسلسل شناسنامه تان رابگذارید
تا تمام خشابها راتوی سینه ی همین متن
خالی کنم
همیشه نامه ایی که به آدرس شما پست می کنم
خالیست
حالا صندلی خالی را کسی پرکرده
هیچ حرف گفتنی ندارم
مورچه هاازصفحه های سپید رد می شوند
نوشته هارادریامیگیرد
دریا آخراین متن
جای خودش را به حوض کوچکی داده
که با سطل کوچک دل من پر شده
کاش می شد
تمام گلدان هارا اب داد
دیوار راخراب کن
خودت را ازاین متن بیرون بکش
مثل سطلی که دارد از دریا آب می کشد
یاته چاه گیر کرده ...
من با چاه های زمینی
هیچ نسبتی ندارم
چاه های آسمانی هم جای هواپیمای بزرگیست
از روی سرم رد می شوند
نگاه کن
یک نفر دارد از پشت شیشه ا ش
برایت دست تکان می دهد
شاید پلاک خانه ات رابرمیدارد
هواپیمامی چرخد
ومن ان قدر چرخ می خورم
که تمام چرخ وفلک های کودکیم
توی سرم دور می زنند
پلاک ها هنوز گردن کوچه آویزان
بدون این که هیچ عابری
نام خودش را یادداشت کرده باشد
تو خودت را هرجور می خواهی نشان بده
من هر جورمی خواهم می نویسم
می نویسم پری
که با دریا همسایه است
فانوسی برمیدارم
کناردریا
به انتظارت آن قدر می نشینم
که ملوانان در ترانه هایشان
نامم را
کنار گوش تو نجواکنند
حالا من ومتن رادریا
باخودش می برد
تو پری غمگین دریاها
همیشه تنها میمانی
شعرهای پیشین حسین دیلم کتولی در مانیها
...
خودم را هر جایی می بینم
از همین جا که هستم
هر جا می کشم
می کشم
کسی مرا نمی شناسد
حتی خودم خودم را
قطار ها
هواپیماها
تیرهای برق
وتمام قبض های صادره
باجه بی نام ونشانی
در من
درخت ها قد می کشند
شاخه هایشان از جیب هایم
و زن سرم را تحمل نمی کند
خودم رامی کشم
انتهای همین خیابان
می کشم خودم را
با اعدادی بدون واژه های مشخص
توی ردیف یکی از قبض ها
خودم را جا می دهم
جایم اینجا نیست
مثل شماره شناسنامه ام
توی همه ی حساب ها رفته
برگه ها
از جیب هایم
توی کوچه
توی خیابان
می ریزد
زیر پای همین باجه ای که من هستم َََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََ
دور میز
من و شیخ صنعان
چرخ
چرخ
چرخ
یک شنبه ای که
ریز
ریز
آهنگ بتهون
از پنجره ای باز
داد می زند منیژه
در سایت های دعوت شده
می نویسم
بی ربط
یوگی
نقش میزند
روی دلم
آنلاین
یاد دوستان
چرخ
چرخ می زنم
دور میز
بی بی با خال سیاه
سربازکنار ایستاده
وزیر دست
شاه می چرخد
به سوی تو
می آیم
با برگ های ریخته
دست به دست
می بازم
خودم را
فراموش می کنم
تابازی به پایان نمی رسد
نگاه تو
به من
شاه می افتد
دستم
دوسرباز
به بی بی
آس
وپاس
می دهد دلم را
دل
دل می کنم به نیامدن
برگ برگ
نامه هایت را پست می کنم
حالا
این آخرین برگ
افتاده
از دستم
ناراحت نباش
دوستت دارم
امضاء...
گا وشد م
شاخ نمی زنم
اما مثل شاخ افریقا
برای خودم مشکل درست می کنم
از دست این نلسون ماندلا هم
برای من هیچ کاری بر نمی آید
از بس که توی زندان مانده
مغزش بوی استعمار کهنه را می دهد
داد می زنم
کنار طبل های لو مومب داد می زنم
اختیار دست خودم نیست
«اختیار دارید آقا »
ماتادور های خانه ام
می خواهند نیزه هایشان را
به پهلویم فرو کنند
هی ...چادر سیاه تکان می دهند
دور خودم می چرخم
قبلا زمین روی شاخ من می چرخید
حالا مثل سنگ آسیا ب
توی سرم می چرخد
آن قدر می چرخد
که بالا می آورم
خودم را بالا می آورم
آن قدر بالا
که سرم به ماه می خورد
از همه چیز دور می شوم
در خودم نمی گنجم
زمین پوستم را به تنش می کشد
هم رنگ زمین می شوم
مثل سیاهانی که رنگ زمین شده اند
پشت من برج هایی بلند شده که کلاه از سر آدم
می اندازد
با شما هستم
یک راه نشانم بدهید
که به ماتادورها ختم نشود
صدای چغ ،چغ کاردها را می شنوم
پوست آدم هر چه قدر کلفت
تویش کاه می زنند
باید فرار کنم
می دوم توی خیابان
اولین چهار راه
چراغش روشن می شود
قــــرمـــز
این ماتادورهای لعنتی
می ایستم
مثل تمام گاوهایی که
پشت چراغ قرمز
ایستاده اند
خانه ام را
زیر پیراهنم می برم
گلدان از پستان هایم
شیر می خورد
بزرگ می شود
آن قدر که پیراهنم را ....
بدنم را با برگ ها می پوشانم
از پنجره ی اتاقم
دست هایم
بیرون زده اند
می ترسم دست هایم را حشره ها
نصف تنم را
پاییز گرفته
صدای اره موتوری
گوش هایم راآزار می دهد
حتما همسایه داردشاخه هایم را
قطع می کند
انگشت اشاره ام را
برای خودش بریده.
مداد راباید چطور بگیرم
حتما می شود
روی تمام برگ های تنم
نوشت:
همسایه ها فریاد میزنند
برگ ها را
دارند جمع می کنند
پرونده ای برایم درست کرده اند
ـ«بیاوببین »
باتمام برگ هایی که
پشت دیوار ریخته ..
شاید هم
تمام شهر از برگ پر شده ..
سایه ام
روی شهر افتاده
گلدان
حجم مرا تحمل نخواهد کرد
لنگر
مردی که
می خواهد خودش را
دار بزند
طناب کم می آورد
گیسوان دختری را
گره می زند
نفس هایش را
به شاخه های بید
واز چشم هایش وام می گیرد
برای غروبی که
هرگز فراموش نخواهد کرد
، ، ،
مرد
ایستاده بر تلنگُرُ چهار پایه
ودختری که ردمی شود
باخودش می برد
چهار پایه را
تا استراحتی کند
(درگوشه ی پارک)
مرد
گوشهءپارک
به شاخه های بید
گره می خورد
سرخ پوست ها
نقشه ی وطنم را دزدیده اند
روی خط استوا
ایستاده ام
توی قطب شمال
باشیرهای دریایی
رنگین پوست ها
عکس های یادگاری می گیرند
سایه ی بیدهای مجنون
روی چاه های نفت
جلو می کشند ساعت ها را
تا سرساعت به مقصد نرسیم
بااسپاگتی های بلند
پاهایمان را می بندند
روی رودخانه ی می سی سی پی
به مناسبت پیوند زرد پوستها با سفیدپوستان
صبحانه های داغ
سرو می شود
ویت کنگ ها
روی مین ها گل سرخ می کارند
وسیا ه پوست ها به جای قلاده
کراوات می زنند
هارلم
کودکانش را به اذای توپ های بسکت
معاوضه می کند
ومن
وطنم را
با سکه های بدون شیر می بینم
پاکت های شیر
عکس گاوهای چاق را
نشان می دهد
من ماغ می کشم
پرتقا ل کوکی
استنلی کوبریک
پرتقال های کوکی را
برایم می آورد
تاکوک کنم
ساعت های عقب افتاده را
پیراهن نارنجی می پوشم
تا به پرتقا ل برسم
برف می بارد
من همیشه سفید می پوشم
جای پا ها ی تو
روی سینه ی من
وپرتقا ل های نچیده
توی پیراهن تو
همیشه زمستان نیست
ساعت هابه راه می افتند
تو همیشه
بوی بهار نارنج می دهی
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:35  توسط حسین دیلم کتولی
|
نيم نگاهي به شعر شيدا محمدي
دوست گرامی ام آقای حسين ديلم کتولی بر روی شعر های چاپ شده من در مجله نافه
شماره ۲۶ مرداد-شهريور صفحه ۴۲ :مطلبی نوشته اند که جا دارد از نگاه زيبا شناسانه و
مهری که در صرف اين نگارش کرده اند از ايشان تشکر کنم.در ضمن اين دو شعر از يکديگر
مجزا هستند؛اما متاسفانه به صورت يک شعر چاپ شده است و در نقد نيز بالطبع :اين دو
فضا :يک فضا فرض شده اند.
عكس غريبه افتاده بود روی ماتی اندوهم
در بازگشت دم به دم
آب و آه
می گفت بيا... بيا...
ترديد ميخكوب آينه ام كرد
باز رو به دريا خروش كرد
بيا... بيا...
دست در باد زدم
تالاپ...
گردابی ميان ما افتاد.
پشت سيم خاردار سکوت
پشت سيم خاردار،
دو نيمكت است
نشسته رو به غروب
در زمزمه ی مبهم باد و افسانه
پشت سيم خاردار،
دو ديدار نرسيده
يله شده در خاك
پشت خارهای سيم
آسمان حقير می شود و سرخ
و گرداگرد تنهايی
حرف كهنه ی آرزو
جويده ی خشم و هراس ...
پشت سیم خاردار سکوت
نفس حبس می شود.
و در رگبار دوباره ی کلام،
صدای تیر خلاص
نخستین رعشه ی رهایی ست
در رویای نیمکت خالی.
نيم نگاهي به شعر شيدا محمدي
چاپ شده در ماهنامه اد بي نافه شماره 26
مرداد – شهريورصفحه 42
غريب الوقوع بودنِِ اتفاق نيست بلكه بدون مقدمه وارد ماجرا شدن وقرار دادن مخاطب درمتن
حتا بدون نامي كه شعر داشته باشد ،تابلويي ترسيم مي شود (ميان ما)اين (ما )كيست ؟ يقينامن
مخاطب نيستم اما شك برانگيز است !
عكس غريبه افتاده بود (شايد از يك ياد يا خاطره حرف زده مي شود وسوم شخصي كه
حضورش جبريست وافتادن عكسي كه فرود آمدن ،
آوار شدن ،وتحميل را مي رساند ...،
(روي ماتي اندوهم ) زيبايي در اين است كه اندوه را پشت ماتي نشان مي دهد مثل چهره اي كه
رنگ مي گيرد و واقعيت هاي دروني را گاه پنهان
مي كند يا عكسي كه ميتواند باعث ظهور ماتي واندوه شود.
در بازگشت د م به د م ...خوب نشان مي دهد كه نفس هاي راوي در متن جريان دارد ولحظه
لحظه ي زمان نيز كه بالاو پايين رفتن سينه ..گريه و
دم زدن هاي از آه .....ويكباره توقف وحركتي در سمتي ديگر كه
مي گفت بيا ...بيا ... كه اينگونه گفتن را دور ديدم از رواني كار ....
با كمي فاصله ...( ترديد ميخكوب آينه ام كرد )..حالا چرا فاصله ؟!
دقيقا فاصله دم ها را نشان مي دهد ورد آينه كه عكس را تداعي ديگري در ذهن مي شود بدون
قاب وصورتي .البته حركت هاي خاص خودسش را (شيدامحمدي )دارد وبيا ...بيا ..در بند دوم
فقط تاءكيدبه آمدن شايد باشد واينكه دست در باد زدم ....كه به نظر اين حقير اگر( دست در
دست باد زدم) بود بهتر مي شد چون هرچه بادا باد ...را هم مي رساند .
بند سوم :تالاپ.... حركت معكوسي ست از افتادن كه افتادن گرداب را نشان مي دهد واز بند
كوتاه ِ (نسيم خاردار سكوت )كه دقيقا بسيار ساده وخبري عنوان شده سيم خاردارحاكميت ونقش
خودش را در بند هاي بعدي شعر نشان مي دهد ومرتب ايجاد فاصله اي كه افتاده (پشت سيم
خاردار دونيمكت است )(پشت سيم خاردار دوديدار نرسيده )(پشت خار هاي سيم) (پشت سيم
خاردار سكوت )آنقدر كه درجريان شعر تيزي سيم خاردار را در تنت احساس مي كني .
در بند (در زمزمهءمبهم باد وافسانه )دوناهمگون جاي ميگيرند از روايتي ملموس ونزديك به
افسانه اي دور وكور كه هيچ نشاني از بودنش در شعر نيست !!!وكاش به جاي زمزمهءباد
وافسانه مي آمد (زمزمهء باد وياد ..)
كه برگشتي بود به تمام خاطرات راوي بدون اينكه ارتباطي هم با غريبه
باز برقرار شود ...
در بند هاي بعدي دو ديدار نرسيده يله شده در خاك يك نوع داستان نويسي يا فرض انشائ
نگاري در ذهن پيش مي برد كه (د ر خا ك) در داخل وتوي خا ك را مي رساند واگر (بر خا ك )
مي نوشت افتادن ورجعت دادن به عكس غريبه ...يا . گردابي ميان ما (افتا د )نيز بود .
در بند (آسمان حقير مي شود وسرخ )رنگ ها از عصبيت وهمان (جويده ءچشم وهراس )مي
گويند در غروبي كه قبلا دونيمكت رو به آن بود ..واين شايد كار كرد مناسبي باشد با اين گذشت
كه (حقير وسرخ )همخواني كمتري دارند اما اينجا به تنهايي شايد توجيهي منطقي را ايجاد
كرده ...
در بند آخر تير خلاص ورگبار ...وحبس ،كار بسيار زيبايي ست كه تناسب
قوي ايجاد شده كه در وقت تير اندازي تير انداز نيز نفس را حبس مي كند بعد شليك ورگبار
عصبيت وجنگ وارتباط قوي با كُل كار ...وبعد هم كه تير خلاص ...نخستين رعشه رهايي ست
كه مرگ نجا ت مي شود براي اين اندوه ،اين د م وباز د م هاي تنهايي كه دريا وار موج مي
گيرند ...و
پايان بندي خوب شيدا محمدي تا روي نيمكت خالي )كه آشنايي ايشان را در به وجود آوردن يك
روايت خوب وقوي وايجاد فضاي تفكر وتعمق را به مخاطب مي رساند .../.
حسين ديلم كتولي
23/1/1385
ساعت 40/14
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 15:14  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در وب سایت بوتیمار
بچرخان
این پاشنه رابه باد
دروازهای فتح نشده
می چرخد به گرانی آهن
تا نفس های تو
هن ...
هن ...
هندوانه زیر بالت
این دریا با این کوسه ها
باله کجای این موج نفس می کشد
آشیل قصه ای که مُرد
از مردانه گی هیچ فتحی نگفت
ویائسه گی از پستان های این شیر دریایی
نشان نمی دهند
به نشانی هیچ افسانه ای
فتح این قلعه
خراب سرباز های بی پرچم
حالا تو هم می توانی بپر
مثل کلاغ پر
نه الاغ پر
این در روبه تو باز نمی شود
شیر تو شیر این قصه هم مال خورشیدیست
که سالها روی سفید نمی تابد
دل به کدام دریا می زنی
زن که نباشی
یائسه گی را از شیر ها بگیر
توی پاکت های پستی
شیر تو شیر این دوغ ها
ترش می شود
حالا هی توبچرخ
به چپ ...
چپ
به راست ...
راست
حسین دیلم کتولی - علی آباد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 15:3  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت نسیم کویر ۲
رابينسون كه نيستم …
رابينسون كروزو كه نيستم
با تو هستم
برگرد
دنيا كه گرد شده
تا تو به من برسي
از تمام شبكه ها قصه هاي تكراري
داري با من چكار مي كني
بنويسم روي پيراهنم
يا گريه هايم را پست كنم
براي تو عادي شده ...!!
يا عادت
كه بچرخاني اين گردونه را
ساعت نيش مي زند به بادبادكي
كه دقيقه هارا جاداده
توي نفس هايم
وبمب هاي مرتعش اعصاب از
گيج گاه من
به دفترم جا نمي شود
پشت تمام در ها قاصدكي اين پا وآن پا برنده
نه به كيش نه...
به سيستاني كه رستمش
خراب ديو هاي خيالي شده
خالي نمي شوم در بي كسي هايم
با كدام بادباني سر بكشم به خليج هاي گيج
اين لنج هم در گرداب هاي سنگين
در هم شكسته استخوان هايم را
بي دفترم
حتا با دوچشم ترم
مي نويسم
خودكار هم كه سياه كرده صورتش را
هي گريه مي كند
گريه مي كند
جهان تاريك شده وكروموزوم هاي خسته
از رابينسون خسته تر
در نفسم موج هاي راديو وخبر هاي بد
كه هوا تاريك شده
وترانه اي كه مي خواند
كوچه ها باريكن...دوكونا بسته
خونه ها تاريكن ...طاقا شكسته
سر مي كوبم
به دارهاي كشيده در سرم
خط ها معوج
اين دريا برده
هوشم رفته
مسافري كه تويي كي مي رسي
ادامه اين درد هم كه فايده ندارد
بگويم
يا نگويم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:12  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سایت نسیم کویر ۱
باد کلاه درخت را که برمی دارد
در ها به روی کلاغ ها باز می شود
باغبان با اشک اجسادبرگ ها را می شوید
من کنار سایه ها
مرثیه ی درخت را می نویسم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:0  توسط حسین دیلم کتولی
|
۲ شعر من در مجله الکترونیکی وازنا
دو شعر از حسين ديلم كتولي
دن کیشوت
شوالیه
اسبش چوبی ست
آسیاب ها ی بادی
در مدار ساعت های انتظار
می چر خند
توفان که بیاید
آردش را
اَلَک خواهد کرد
کودک
رد پوتین های پدر
توی حیات
جامانده
من
پابرهنه
دنبال کودکی
میدوم که :
بابا
صدایم می زند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:55  توسط حسین دیلم کتولی
|
۳ شعر من در مجله ادبی هارمجیدون
حسین دیلم کتولی
سه شعر
1
پای همین تیر که بشاشم
بلند می شود تا ماه
صورتش را بگیرد
صورتحساب این ماه
به حساب بهمن ریخته شده
توی سرم هوای پرلاشز
لاشه ام
گند می زند توی دماغم
ماغ می کشم
متل تمام گاوها
پشت شیشه های شیر
شیر ها از پیراهنت
فرار می کنم
دار بزن
داد بزن
فرق نمی کند
من اینجا زیر تیر
می شاشم به تمام خط ها
اتو بوس از روی دست ها
عبور می کند
بچه گر به ای
صدایش را قطع می کند ماشین
با ترمزی که می زند
می زنم به صورتم
ماه کبود می شود
بود ونبود م چه فرق می کند
این صورتحساب را
به هر کس می خواهی بده
من هنوز نشاشیده ام
ماه رد می شود
2
شیپور تراشیده ام
از شاخ شیطان
گرگ ها را صدا می زنم
نفسم از آتش
پیامم فریادهای زنی ست
در بستری از گناه
گند می زنم
این جهان را با ایه هایی از نفس های تو
در وسوسه های تن
نگذار تن به تنت
آتش بریزد
از دهانم روی بستری از آه ....
اهورای بزرگ
هورا
می کشم با نفس هایم
3
پدرم چوپان دروغگو
مادرم شیر هایش را به بچه های همسایه
واز پنجره مگس های غول پیکر
پیکر پدرم
روی سینه ی مادر
سنگینی خاطرات جوانی
خوش بودم
گرگ خواب اهو می دید
وشلیک تپانچه ها
از نفس های آهو
چها رشنبه ها
آش نذری مادر
بوی کافور
من با وافور پدرم
تپانچه بازی
تیر های سیاه
چراغ های خاموش کوچه ی ما
کنار دل پدر
مادرم
با عینک ته استکانی
مزه دهان پدر
ماست های ترش
از شیر مادرم
همسایه ها گریه برای بچه ها
مادرم
هر روز مزه دهان پدر
ترش تر
پدرم با گرگ ها ،با آهو ها
مگس ها
از پنجره ها
فرار میکنند
آهو ها
بچه های همسایه
بدون شیر
من چوپان بدون تپانچه
با چراغ های خاموش
با بچه های همسا یه
با وافور پدرم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:51  توسط حسین دیلم کتولی
|
من در سایت صحنه ها
(مردی در حباب ...)
تف نکن
پف کن
تا آدامس های روی دهانت
حباب های کوچکی شوند
تا کودکی هایت را
پف کنی
به خاطراتت
قصه های مادر بزرگ
بزرگ می شوی در حباب ها
وقتی کلمات می میرند
از دهانت با
هرچه باداباد
بیرون نریزد
ریز
ریز
خودت را می خوری ؟
بزرگ می شوی
وحباب های کوچک
از دهانت خارج می شود
کلمه ....
کلمه حباب می شود
وقتی کوچکی
من کوچکی هایت را می دانم
پف کن
*******************
((کلید های خواب ...))
ابلیس
کنار گوش خدا
ترانه می خواند
با جاذبه ای از سیب
پشت دروازه ی جهنم
آدم
برای دندان هایش
از درخت بادام
خلال می سازد
خط های بهشت
بوق اشغال می زند
در دست شیطان
زن
برای فردای آدم
نقشه می کشد
در جیب های شیطان
کلید های طلایی
خواب آدم را
سنگین می کند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:9  توسط حسین دیلم کتولی
|
من در سایت کلاغ ۲
تلنگر
مردي که
مي خواهد خودش را
دار بزند
طناب کم مي آورد
گيسوان دختري را
گره مي زند
نفس هايش را
به شاخه هاي بيد
واز چشم هايش وام مي گيرد
براي غروبي که
هرگز فراموش نخواهد کرد
، ، ،
مرد
ايستاده بر تلنگُرُ چهار پايه
ودختري که ردمي شود
باخودش مي برد
چهار پايه را
تا استراحتي کند
(درگوشه ي پارک)
مرد
گوشهءپارک
به شاخه هاي بيد
گره مي خورد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:3  توسط حسین دیلم کتولی
|
من در سایت کلاغ ۱
جيب هايم
صندوق پستي شده
دست هايم را
پست مي کنم براي تو
جيب بغلم ،نامه هاي عاشقانه
پشتم ،جبهه وجنگ
پهلو هايم ،
مرثيه هايم راجاي مي دهم
ديروز
شاعري مجموعا خودش را پست کرد
لطفا ...
اگر ديوانه نمي شويد
ديوانش را که پست شده
پس بدهيد
بدون مُهربرگشت
اين صندوق ،
هر کجا نصب خواهد شد
حتي،
توي چشم هاي شما
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 1:0  توسط حسین دیلم کتولی
|
من در سایت گیل ماخ

پرنده های آبی
روی آسمان
خط می کشند
به پای ستاره
سه تارم را
دوشم
می گذارم
سر به سرت
تا
آبی ترین افق
چشمت
سیاه می رود
این خط
روی دست های من
1357
بار خودم را نوشتم
به خط کوفی
کلافه شدم
ازاین کافه های بدون قهوه
ترک ها قیام می کنند
قد قامت الصلوه
آخرین نمازم را
سمت تو می خوانم
در مسیر باد
باداباد این عروسی
گوشم را می برد
سمت تو
چه خبر شده ...؟؟
...دختر
...تور
عروسیت را
زمین بگذار
بخوابم بهتر است
صدای دهل
توی گوشم فریاد می زند
{عروسیت مبارک}
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:56  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعرهای من در سایت خزه
.
- دو غزل از حسین دیلم کتولی
21 February 2006
زنی کنار خیابان و خنجری در مشت / زنی به سایهی خود تا رسید آن را کشت
- با وافور پدرم
9 January 2006
پدرم چوپان دروغگو / مادرم شيرهايش را به بچههای همسايه
- کودکی
20 December 2005
با هميشهی خاطرات کودکی / دندانهای مصنوعیاش را /
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:44  توسط حسین دیلم کتولی
|
۲ شعر من در سايت ماندگار
دو شعر از حسين ديلمکتولی
((قطار خالی))
قناری می چکد
از گلوی ترانه ها
دختران جنوب
تن
زیر پیراهن های سیاه
خاک می شوند
باکره
شیهه ی اسبان آبستن
در واگن های تنگ
خط به خط
در نامه هایشان
دود می کنند
از مزارع
بادام
سرخ پوست های بدون پَر
جامه
پاره می کنند
نامه هایشان را
در عزای دختران جنوب
دود ....
دود ....
قطار های خالی
((تعطیل ...))
نزن
سرباز نزن
از پیراهنت
گلوله
گلوله
می ریزد
ریز ،ریز گل
از صدایت
چرخیده در هوا
سیب
تن به جاذبه نمی دهد
این خاک
سیاه پوشیده
از اندام زنی
بکش
بکش
پیراهنت ستاره ای
افتاده در گلوی ترانه ها
می میرم
درباد
ترانه ها
از تنم تا آمدنت
ابر
وستاره از دریا
بر نمی آید
صدایی
در باد
جهنم بچرخددر دایره ای
از نفس های من
گُُرُ گرفته دشت ها
بر مقبره ها
صلیب های شکسته
از جنگ های تن به تن
موج می زند
هوا
بیرون
از تن تقویم
با خواب ساعت ها
حادثه ها
موج می زند
نامت
بر صفحه های تعطیل
چنگ می زند
بر دلم
دست درازی
این راز
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:34  توسط حسین دیلم کتولی
|
۳ شعر من در سايت آتی بان
|
|
کودکی،منظرليلي و یا کریم ...
کودکی،منظرليلي و یا کریم ... سه شعر از " حسين ديلم كتولي " است كه جهت انتشار دراختيار«آتي بان» قرار گرفته است .
کودکی
با همیشه ی خاطرات کودکی
دندان های مصنوعی اش را
جا می گذارد
مادربزرگ
لب هایش روی مفاتیح کوچکی
که خاک آلود
صدای
الغوث ،الغوث ...
از لای دندان ها
ومن
که کودکی هایم را
روی کدام طاقچه ای ..
جاگذاشته ام
دندان هارا
یکی
یکی
ازپشت شیشه ی لیوان
می شمارم
الغوث.... ،
الغوث.... ،
الغوث......
نظرليلي
مردی
آمده با با د
به هیبت کوهی
شکسته ی آهن
در دست ستاره ای
که دریا می شد
و
ستون ابرهای رها شده
از سینه تا آسمان
، ،
کدام منظر لیلی
شکسته آینه اش را
که می چرخد ...
مجنون
در د شت های خاطره
یا کریم ...
قسم می خورم
این آیه ها اشتباهاْ
برای تو نازل نشده
من موهایم را سپید می بافم
تو دروغ هایت سیاه
پشت تمام حرف ها
دختری نشسته
نماز می خواند بعد سلام
توی حیاط
سجده می کنم
یا کریم هارا هوا می دهم
یا کریم ..
یا کریم ...
یا کریم .... |
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:29  توسط حسین دیلم کتولی
|
شعر من در سايت رمز آشوب
روی پیراهنم مینویسم: گرگ
دستهايم بوي مشقهاي شب گرفته
روي پيراهنم
مينويسم گرگ
از نفسم گاو هاي لاغر تنوره ميكشند
پشت قدمهايم
نمازهاي شبانه
قد قامتالصلوة
نميشوند
شكستههاي اين پل
از جاجرود رودابه
قصههاي درازگيسو را
ببافد
به هزار و يك شب چشمهايم
خواب پريان و ديو هاي بياباني
سرك بكشند
با نفسهاي
مادرم
پدر رستم شكست خورده با گيوههاي پاره و زنبيل
زن گريخته از نفسهايش
بوي الكل و سيگار
و خواهري كه پستانهايش را به رختخوابهاي خيس
ميمالد خودش را به گربه كه گرم...
به وسوسهها
دزدانه نگاه به مادر در بخار گرمابههاي بيصابون
فرار من از دبستان
و تابستان به عطشهاي تنم
نمنم چشمههاي ييلاق
كودكيهايم پر مرثيه از نوشتههايم
تاجريمههاي تلخ
و آرزوي مصر وعزيز پدر
به خوابهايم
تاب...، تاب ميخورد سرم
به تابهاي بازي امروز
تاب الكل و سيگار و افيون
گيج ميخورم
تاب...
تاب...
كودكيهايم هميشه تلخ
ميزنم زير آواز در مستيهايم
به برادري كه ندارم
كه چاك كرده دلم را
ميدهم
به سكوت
استفراغ...
استفراغ ميكنم خودم را
حالا داغ اين نگفتههايي كه...
ميترسم منفجر شوم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:21  توسط حسین دیلم کتولی
|