تبليغاتX
شعر و لینکستان
شعر
شعر های من در سایت مانیهای جدید

 

رقص لينگم...

 

کبوتر را کجای آسمان این مجسمه

هوا می دهی

آزادی پرواز را به اندازه بستن پاهای این مجسمه

که زنجیر شده

جیر جیرکها آزادترندکه شبها تا صبح می خوانند

تو گیتارت را

از آواز های سیاهان پر کن

تارقاصه های بوگام داسی در معابد مقدس

برقصند به پای لینگم های هرزه

از آزادی ابراهام های بلند قد

برای رد پاهایی روی سقف های وارونه

ننویس

وقتی سرخپوست ها دعای آفتاب می خوانند

مجسمه های آزادی

 در میدان های شهر گریه نمی کنند

شیلی یک شبه کودکان بالغ می زاید

زیاد حرف می زنم

دانه ات را بپاش

 

 سقوط تروا……

 

نبند...،

دروازه

این شهر لعنتی را نبند

هلن سپید موییست که

تروا را به جنگ می خواند

آقا ممنون

خدا روی این سفره چیزی میل نمی کند

گلوبند را مرد کوری دزدیده

حالا روبروی این ایینه بنشین

سودابه خواب دختران باکره را باخودش برده

زنگ نزن

پیر می شوم

دندان های زال زیر پای فیل ها

اسب ها را  رَم نده

سوارها قدر تیررا می دانند که اینقدر دود می کنند

جهنم

 از اینجا دور نیست

نامه ات را بلند تر بخوان

دستم گیرکرده

لای این پرونده های قطور

انشاا...از قبرت نور ببارد

چقدر ساکتید

کسی لاالله الاالله ...را

نخوانده

بیدار می شوید

پلک شما همیشه بسته نمی ماند

مثل همین ریل هایی که مرتبا ...

خط را عوض نکن

حرفتان را باید بنویسید

والا این خبرچین...

رویم سیاه

سپید را پر کن

چند خانه جلو تر تروا سقوط می کند

                                         26/3/86

 

ننویس باران نیامد... 

 

خالکوبی پستان

 دختران شرقی

نقش گلدان قلم کاری مردیست

که ابرهه را باران گرفت

به چهار قدمی شلال گیسوی زال

زنان هرجایی

آبستن ِمحتسب های مست ِری

راه را بلد نبود

باکوچ پرستو ها

که سنگ زدند

زدند

بر دهان های باز

قفل های سنگی

ابروی بالاانداخته

از قولنج زنان

بالا...تر

پشت خیبرهای یک شبه

خبری از فتح ِ کاریز های ریخته

آشپزی که آشی نداشت

روغن ها ی ریخته

 نذر توسل

تا صدای ...

......می

......لا

(سکوت :حرف زدن غدغن)

لابلای همین حرف ها...

 لکاته ای ایستاده

بااشاره ی انگشت سبابه

در هربابی می خواهی

 بنویس،

اما ننویس

هنوز باران نیامد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:53  توسط حسین دیلم کتولی  | 

شعر من در سایت وازنا

 

رقص لينگم...

 

کبوتر را کجای آسمان این مجسمه

هوا می دهی

آزادی پرواز را به اندازه بستن پاهای این مجسمه

که زنجیر شده

جیر جیرکها آزادترندکه شبها تا صبح می خوانند

تو گیتارت را

از آواز های سیاهان پر کن

تارقاصه های بوگام داسی در معابد مقدس

برقصند به پای لینگم های هرزه

از آزادی ابراهام های بلند قد

برای رد پاهایی روی سقف های وارونه

ننویس

وقتی سرخپوست ها دعای آفتاب می خوانند

مجسمه های آزادی

 در میدان های شهر گریه نمی کنند

شیلی یک شبه کودکان بالغ می زاید

زیاد حرف می زنم

دانه ات را بپاش

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:49  توسط حسین دیلم کتولی  | 

شعر های من در سایت آتی بان

 

 

«تابوت» و «سرطان» عنوان دوشعر ارسالی "حسین دیلم كتولی" ، از كشور  ایران برای آتی بان است كه باهم می خوانیم. 

 


تابوت


درختی که

درمن قد کشیده

کلاغ های همسایه را

می خواند

وتاب کودکیم را

بربلند ترین

شاخه های کشیده

گاری همسایه

چرخ هایش صدا می دهد

 

و درختی که

قد کشیده

شکل تابوتی

درمن

دراز کشیده

روزهای مرا می شمارد

 

 


  سرطان

 

                                                                  تقدیم به دوست شاعرم :مرتضی شاهین نیا

سرطان

زیر پوست تو

می سوزد

من کنار قهوهای

که دارد بالا می آید

جا می مانم

با خنده های تلخ روی لب

تو می نشینی

یعنی نشسته می شوی

کنار قهوه ای که پایین می کشد

باشکر

نگاه می کنم

به تو

که آخرین لبخند ِتلخت را

تقدیم می کنی

به من

به قهوه ای

که تلخ شده

از لبخندت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:46  توسط حسین دیلم کتولی  | 

         

شعر من در سایت  مانیهای جدید 1

           

               به مرجان نوه ی کوچولوی من

 

شکل خودم نیستم

 

شکل موشک هایی که شلیک می شوند

 

یا مینی که منفجر شده

 

آدمکی ایستاده روی پای چوبی

 

تمام می شوم

 

توی دهان کلمات

 

که هیچ نسبتی بامن ندارند

 

با جمله هایی شکسته

 

بسته ام خودم را به میز،

 

به صندلی

 

وآسمانی که همیشه ابریست

 

با بغضهای نترکیده

 

از دهان مستاجن

 

بیرون می آیم

 

از پوست

 

شکل شیطانی که در من حلول کرده

 

لئون می شوم

 

با گلدانی در بغل

 

همراه دخترکی

 

با کفش های کتانی

 

خودم را به دار می کشم

 

توی آینه ای در دار

 

با کراواتی سرخ

 

نگاه می کنم

 

تا به خودم برسم

 

پیش می روم

 

دایره ها در من

 

شکل می گیرند

 

دایره در دایره

 

دور می زنم خودم را

 

می گردم

 

شکل خودم نیستم

 

شکل ...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:44  توسط حسین دیلم کتولی  | 

نقد من بر داستان قسمت هفتم نامه های سرخ از اتاق زرد خانم شیدا محمدی

 

 

 

پشت سر راوی خودم را پنهان می کنم (گذری برداستان ...... نامه های

 

سرخ ازاتاق زرد7.....)

 

 

  

بهتر است اول در مورد عکس انتخاب شده صحبت بشود ..یک ردیف چنار قد کشیده

 

که در وسط آن ها یک درخت قطع شده نشان داده می شود این به ارجاع وپسآمد های

 

داستان کمک می کند –کنار جویی که خشک است وبرگ هایی که مثل روزها

 

وساعت های بیمار زیر درخت ها ریخته اند وپشت درخت ها دشتی که روشنی

 

وسرسبزی را نشان می دهد .......

 

اسم داستان یک نوع واقع گرایی وحرکت احساسی وتصویری را نشان می دهد ودر

 

اولین کلمه ارجاع  به دکتر خود ضرب آهنگ داستان را نمومی بخشد ....

 

دکتر همراهی ونزدیکی با بیمار ونگاهی که تداعی روش هایی برای جان بخشی به

 

طبیعت در داستان وجود دارداما نگاه به گلهای رز زرد برگشتی به روح افسرده بیمار

 

وفضای غم زده را نشان می دهد ...تکرار روز های بیماری و(خیره شدن به نقطه ی

 

نامعلوم )همان شکل گیری رنگ ها ولحظه هاست اما یک نوع زیرکی نگاه از طرف

 

بیمار است که شبیه داستان های هدایت است (دکتر لاغر شده است)چقدر فکر کش دار

 

وموذی ...وزیبا تر نگاهی به دکتر (انگار بابانوئل آمده بودهدیه مرا هم بدهد ) اما

 

اینجا شاید درمان پذیری همان برآورده شدن آرزو در روز های برفی ودست هایی که

 

صفحه ایی سبز را راهنمایی می شود ...شکل معجزه والهام از اعتقادات که رنگ سبز

 

ناجی است یا نماد روشنی ورشد وسلامت ...

 

در این داستان رنگ ها همراه احساس وحرکت داستانی شکل لطیف وپرورش داده ای

 

می گیرندودرون مایه داستان رامحتاج پیچیده گی نمی کنند چون بدون شرح وپیچیدگی

 

زیاد داستان ،گرایش مخاطب به ادامه دادن را پیش می برد ...

 

(در تعریف ...دوره گذار ...حالا از سکوت یک ساله بیرون آمدی )عمق غمباری

 

داستان وهمدردی مخاطب با راوی که همان بیمار است را پیش می برد

 

گولزنک های داستانی که لطافت خاص خودرا دارند (می خواستم آن گلهای زرد را

 

نشانت بدهم )که در عین استحاله شدن شخص وبیزار ی طلبی راوی از اطراف جهل

 

عامدانه دکتر نیز به آن کمک می کند ...اصرار در روایت در آخر کار چیزی نیست

 

جز همات سماجت بیمار گونه که می خواهد به همه چیز رنگ زرد بزند وفضا را با

 

یک نوع روح آزرده وله شده همساز کند چیزی به شکل داستان های سیاه . چندین

 

سطر که اختصاص به تکرار در ماجرای گلهای رز وراوی که جای خود را با زیرکی

 

عوض می کند واز جای بیمار پا می شود وبه جای راوی دوم شخص وارد متن می

 

شود وبیماری که تشخیص نمی دهد این فرشته مرگ است یا دوست...ودرست در

 

زمان (در باز شد) ...از دریچه خواب بیرون می پرد وبیرون همانی را می بیندکه

 

انگار در خواب دیده است

 

ویک نوع چرخش در حرکت روایی صورت می گیرد که مخاطب را در بهت فرو

 

می بردودچار شگفتی خلق کرده وبه زیرکی ونبوغ نویسنده آفرین می گوید ...وجالب

 

این که این تکرار در داستان وورنگ وگول زدن را هم در متن می آورد(همه چیز

 

تکرار می شود )وچه قدر آرام می گوید (اینجایم اما تو خواب بودی و-همه اینهارا در

 

خواب گفتی )  ....چرا چنار هدیه ...چنار که نماد بزرگی وسرسبزی وقد کشیدن

 

هاست برای بیماری که جهان را در رنگ زرد رز می بیند ...ودکتر که با سه ضربه

 

تاکید وبرخاستن را می رساند ... ویا شاید پایان کار ...وچنار ؟که اصلا وجود هم 

 

ندارد ......    

 

     (   ساعت 9/30 شب دوشنبه 30 /11/1385 ) حسین دیلم کتولی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:37  توسط حسین دیلم کتولی  | 

شعر من در سایت وازنا 1

 

دکه ....

 

می آیند

 

 می روند

 

با عطر سیب وسیگار

 

بسته بسته فحش ودهان دره های خمار

 

از پک های عقب افتاده

 

وکودکانم که قد می کشند

 

 به اندازه فحش ها

 

 وصدای زود باش های پر افاده

 

من که سرزنش های نگاه از زنم

 

می زنم به بی خیالی های دروغ

 

کِرم می شوم توی خیابان

 

به اندازه توهین های باطل

 

زیر هر روز می نویسم:

 

« قسمت همين بود..»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:15  توسط حسین دیلم کتولی  | 

شعر من در سایت مانیهای جدید

 

[ زنده باد - مرده باد...]

 

مرد

 از فنجان قهوه بالا رفت

واسبهاي بال دار

آخرين عكس مكزيك را

زاپاتا

زنده باد

مرده باد اين پيراهن را

مي خواند

وخط هاي سياه از نفس هاي

اسب هاي چوبي

رد مي شوند

تا گلوله ها

روي پيراهن

جا نماند

مرد

روي خط هاي آبي

آسمان را مي كشد

پشت فنجان

حالا لاهيجان

آخرين حرف ها را داد

مي كشد

زن حرف را به طلاق

اين باتلاق

تمام چاي كار ها را

با خودش برده

من فال مي گيرم با خط هايي گيج

روي برج ها نوشته شد

مردي كه خودش را پرت كرد

رد پيراهن رااز چاه  نشان نداد

نشانيت را بفرست

اين جا تمام راه ها

به فنجان تو ختم مي شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:13  توسط حسین دیلم کتولی  | 

یک شعر من در سایت وازنا


] نمي‌شود نوشت ... [

 

مي‌آيم

 

از بلندي‌ها

 

از دامنت كه افتاده زيرِ پا

 

تا سقوط

 

سقط جنين كلمات

 

در جدول‌هاي ناتمام

 

و مويه‌هاي عزاداران ،

 

               در قبيله‌هاي ناشناخته

 

از تاريخي گمُ

 

و دموكراسي‌هاي دم دمي مزاج

 

به سليقه‌هاي قابله

 

با كودكان بي‌سر

 

و پستان‌هاي خشك

 

نقش روسپيان پير

 

با خال‌هاي معوج

 

تا اين خليج گيج

 

قيقاج برود سرم

 

از نقشه‌هاي اطلس

 

شكل هندوانه‌هاي قاچ

 

سرخ ....

 

زرد ....

 

سپيد ...

 

مي نويسم كه تب دارم وُ هذيان ...

 

با تيتر مجله‌هاي كهنه‌ي آلماني

 

از جنگ‌هاي اتمي

 

در اتاق‌هاي 3 در 4

 

با ضرب موسيقي كلمات

 

مثل دو ..دوتا ...چهار تا

 

نمي‌شود روي اين صندلي راحتي نشست

 

مي‌ايستم

 

ايست

 

بازرسي نمي شوم

 

دائم‌الخمر همين كلمات مي‌نويسم

 

مي آيي ... ،

 

در من افتاده بچه‌هايي

 

بي‌دست ،

 

بي‌پا،

 

مرد عنكبوتي ...

 

اسپارتاكوس ...

 

جنگ و صلح

 

نمي‌شود نوشت

 

مي‌آيم وُ اتاق را جارو مي‌زنم

 

از جنگ‌هاي اتمي ،

 

از گلادياتورها،

 

دزدها ....

 

سياست‌مدارها...

 

من مي‌مانم وُ تو

 

استكاني خالي ،

 

و كاغذ هايي مچاله

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:9  توسط حسین دیلم کتولی  | 

شعر من در سایت سوشلیغا

 

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب

نگاهم رد پايت را تيمم می کند امشب

 

زبانم گر چه بسته حرفها در سينه می جوشد

همه ذرات جان من تکلم می کند امشب

 

دلم دريای طوفانی ولی در خويش می نالد

تو را چون ساحلی سنگی تجسم می کند امشب

 

من و تو آنچنان دوريم از رويای يکديگر

که بيچاره دلم گاهی مرا گم می کند امشب

 

دراز گيسوانت چون شبی از شانه می ريزد

دلم را پيچ و تابش پر تلاطم می کند امشب

 

بر اوج برفگير شانه هايت خيره می مانم

تنت مارا اسير خان چندم می کند امشب

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:3  توسط حسین دیلم کتولی  | 

شعر من در ماهنامه شعر امروز

شعر انتخابي دوم از سایه های باد

 

من آخرين كشف زمينم ......[ 

ساديسم چيز ديگريست

 

اينكه به سرم زده

 

تا خودم را حلق آويز

 

يا طناب را بيندازم گردن اين لامپ

 

تا جهان تاريك ......

 

كفش هايم را بيندازم توي باغچه ي همسايه

 

 تا بوي خيانت

 

رياضي دردم را دوا نمي كند

 

همه چيز خودش را واداده

 

اسم اين پرتاب را مي گذاريد خودكشي

 

كشف تازه اي براي جهان لازم بود

 

من آخرين كشف زمينم

 

فقط كافي بود زمينه ها آماده شود

 

خودم را پرتاب مي كنم

 

واين طناب را آنقدر مي كشم

 

تا استوا از گلوي من رد شود

 

 حالا نبض من را بگيريد،

 

سال هاست زمين مرده

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 

شعر من در سایت بوتیمار 1

 

 

ارث

 

از برادر